تبليغاتX
محفل عاشقان


























محفل عاشقان

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 بخوانی نغمه ای با مهر

 دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 خورشید مهری رخ بتاباند

 دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 بیاید راه چشمت را

 سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 بخوانی خالق خود را

 اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 ببوسی سجده گاه خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 پیدا شوی در او

 دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 با او بگویی:

 بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 دعایت می کنم، روزی

 نسیمی خوشه اندیشه ات را

 گرد و خاک غم بروباند

 کلام گرم محبوبی

 تو را عاشق کند بر نور

 دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 با موج های آبی دریا به رقص آیی

 و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 برایت آرزو دارم

 که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بگیرد آن زبانت

 دست و پایت گم شود

 رخساره ات گلگون شود

 آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 به هنگام سلام گرم محبوبت

 و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 ندانی کیستی

 معشوق عاشق؟

عاشق معشوق؟

 آری، بگویی هیچ کس

 دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 ببندی کوله بارت را

 تو را در لحظه های روشن با او

 دعایت می کنم ای مهربان همراه

 تو هم ای خوب من

 گاهی دعایم کن

 

نوشته شده در 90/11/01ساعت 11:36 توسط سامانتا| |

 

سرخی گودی قتلگاه از نادیده گرفتن سبزی

برکه ی خم غدیر است...

نوشته شده در 90/09/09ساعت 10:54 توسط سامانتا| |

در سمت توام

دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند ...

هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

کاش من همه بودم
کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...

تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

نوشته شده در 90/07/27ساعت 12:25 توسط سامانتا| |

زیبا!

زیبا هوای حوصله ابری است...

چشمی از عشق ببخشایم

            تا رود آفتاب بشوید

                      دلتنگی مرا

 زیبا!

زیبا هنوز عشق

در حول و حوش چشم تو می چرخد

از من مگیر چشم  

دست مرا بگیر و کوچه های محبت را

 با من بگرد

یادم بده چگونه بخوانم

 تا عشق در تمامی دلها معنا شود

 یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت

            درتندباد عشق نلرزد

  زیبا

 آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را

احساس میکنم

 آنگونه عاشقم که نیستان را

                  یکجا هوای زمزمه دارم

 آنگونه عاشقم

                  که هر نفسم شعر است

  زیبا!

 چشــــم تو شعر 

چشـــــم تو شاعر است

 من  دزد شعرهای چشم تو هستم

 زیبا!

زیبا  کنار حوصله ام بنشین

 بنشین مرا به شط غزل بنشان

بنشان مرا به منظره عشق

بنشان مرا به منظره باران

بنشان مرا به منظره رویش

             من سبز میشوم

 زیبا!

 زیبا ستاره های کلامت را

در لحظه های ساکت عاشق

بر من ببار

بر من ببار تا که برویم بهاروار

چشم از تو بود و عشق

                      بچــــــرخانم

                              بر حول این مدار

 زیبا!

تمام حرف دلم این است    

           من عشق را به نام تو آغاز کردم

                         در هر کجای عشق که هستی

                                                     آغاز کن مرا

نوشته شده در 90/07/06ساعت 12:33 توسط سامانتا| |

شراب مي دهند هان ، دو دست را سبو بگير
دو دست را بلند کن ، بلند شو وضو بگير

سبو وضو گرفته با ، شراب سرخ چشم تو
وضو گرفته با گلاب ناب سرخ چشم تو

بيا و سرمه اي به سايه هاي پلک شب بکش
تو سرخي انار را به لب بزن ، به لب بکش

عبير و عود و مشک را سپند دانه دانه کن
چراغ داغ باغ را تجلي جوانه کن

طلوع دفع شمس را به صبح من غزل بگو
دو بيت از شکر بخوان ، سه مصرع از عسل بگو

به احترام نور او قيام کن ، قيام کن
در آسمان ترين زمين ستاره زد ، سلام کن

نوشته شده در 90/03/03ساعت 10:18 توسط سامانتا| |

نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا ازموده اند و لا غیر...

صحرای بلا ‌، به وسعت همه تاریخ است...

ای دل تو چه میکنی؟

می مانی یا می روی ؟

داد از ان اختیار که تو را از حسین جدا کند ...

التماس دعا

نوشته شده در 89/09/17ساعت 11:25 توسط سامانتا| |

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حجگزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانىمى كند تا سبكبال شود.


صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگیاست. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیکشدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانینو است.

 

و اکنون در منايي،ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود ميداني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و برايقرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راهايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" ميخواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را بهخود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" رابشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترابه توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کندابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلندشرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، ازبلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست ميدهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يکحالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

امااسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي درپايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد وتلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستارهپرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست وبت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بارسنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليتروشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شدهاست و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و درپايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشتهباشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست،حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امينو بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و ازکنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل،اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود،پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويديعزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابرچشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند– مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، ميبالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهالخرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميدرا در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم،که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتناسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگاميآمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل،اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشقو اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهانصدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دودست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات،وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضعخدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالتذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما،فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيمترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري"انتخاب"!

کدامين را انتخاب ميکني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذترا يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا" خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالتخدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بنايتوحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروزبرآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن واز راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد راپي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمانپيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم،مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدافاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما،راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است کهدر پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودشفرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را مندر خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهرفرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمرهاولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه ميدارد،

"ابراهيم،اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريحتر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي استدستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا وابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني"مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد.اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطقو مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" کهبه خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش"مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اينپيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمرهوسطي"، رمي کن!

از انجام فرمانخودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم!اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگناافتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز"رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده استکه از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئولاست، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر ازآنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبحتنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم ميبود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايدبميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم،هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد،پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل ازداشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت"داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميمگرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزاديمطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرينبندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت کهداستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامتوالاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيحعظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر ورويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته ونازک!

آسمانِ شبه جزيره، چهمي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود.هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است.گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من درخواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنانشتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايانگرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشتداشتند!

اسماعيل دريافت، برچهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! درانجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت وخواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتيشگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جزآزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليسرا يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با ارادهاي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بودکه گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت،به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، دربارهعزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که بهفرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درونکُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زندهاي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدابرخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، برروي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، برسرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرونزد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز،شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده،نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بيرحمي است!

کارد را به خشم بر سنگمي کوبد!

همچون شير مجروحي ميغرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برقآسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش،نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

"اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تابجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسانبراي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملتابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني کهخداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبحشود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتلاسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، وشد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِخدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است" حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيمرا، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکهاسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند"ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين،داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمالانسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعودروح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي کهتو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره،نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" -آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبحگوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتنگوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روزقبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آييندينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتشر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ،رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى وبايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى،خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالحخداو

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 89/08/18ساعت 11:8 توسط سامانتا| |

تقویم ها ورق خوردند ماه ها از پی هم امدند و رفتند ، رجب، شعبان و ...حالا دوباره سفره ها باز شده و فصل مهمانی خدا از راه رسیده است ، باید لب از طعام بست ، دل خالی کرد از غیر و ان گاه وضویی ساخت ، دو گانه ای خواند و بعد زانو زد کنار سفره ای که غذایش ، روح را پرواز می کند و جسم را هم به کار می اید. رمضان از راه رسید تا دوباره فاصله اسمان و زمین کم شود و طلوع خورشید معنای دوباره ای بیابد و غروبش سرشار از حسی شود که عاشقانه ترین شعرها هم نمی تواند،لحظه ای از لحظاتش را تصویر کند.

حالا قدر لحظه ها را بهتر می دانیم ، لحظه هایی که مثل همیشه می گذرند، نمی ایستند، کند یا تند فرقی نمی کند ، مهم یافتن قدر گمشده همین لحظه هاست ، همین لحظه های ساده و معمولی که در این ماه می تواند بعد پیدا کنند و تو را اشتی دهند با همه ان چیزهایی که گاه فراموش می شوند. حالا رمضان از راه رسیده است ، با شب های قدرش، باران رحمتش  و با عطر اسمانی سحرهایش.

رمضان ماه خوب خدا ست، ماهی که یادت می دهد چگونه جسم را فراموش کنی و روحت را پرواز دهی. لب از طعام ببندی و عطشت را با تشنگی رفع کنی ،"اب کم جو تشنگی اور به دست" در این ماه معنی می یابد ،تا سحرها دست هایت راه اسمان را بجوید و لب هایت نجوا کند.

اللهم انی اسئلک من بهائک با بهاه، و کل بهائک بهی، اللهم انی اسئلک ببهائک کله.

شب هایی که گاه کش می اید در ناله هایی که گره می خورد به الغوث، الغوث هایی که در اطراف طنین می اندازد ،الغوث هایی که اشک را به چشمانت می اورد تا طلب کنی رهایی از ستمی که بر خود روا می داری و روحی که اسیرش کرده ای در کالبد جسم . مرغ باغ ملکوتی ،اما عالم خاک گاهی اسیر می کند ادم را و رمضان ماه پر کشیدن است، ماه ها رها شدن است، از همین خاکی که گاه بد جوری دامنگیر ادم می شودو نمی گذارد تکلم ملکوت را بشنود که سر شار از عاشقانه هاست. رمضان حالا از راه رسیده است و موسم عاشقی را همراه سحر دل انگیز اذان در کوچه ها و خیابان ها تکثیر می کند. حالا می شود ،گوشه ای نشست و چشم ها را بست و سفر را اغاز کرد، سفری که از خود شناسی شروع می شود از گشتن لابه لای خاطره ها ،از پرسه زدن در حوالی احساس و خیره شدن به راز زیبای جوانه ای که می خواهد زندگی را اغاز کند.

رمضان ماه اغاز کردن است ، ماه پیوند زدن خودشناسی است به خود سازی و اماده شدن برای طی کردن روزهایی که در راهند.

رمضان ماه خوب خداست، ماه اشتی با لحظه ها، ثانیه ها، دقیقه ها،ساعت ها و روزها . رمضان ماه درک همه ان چیزهایی است که در سایر ماه ها از درکشان عاجزیم. درک لذت فرستادن یک صلوات یا گفتن یک سبحان الله از ته دل .

رمضان ماه ساختن است و زندگی کردن ، رمضان ماه دیدن است. اما با چشم دل، ماه تجربه کردن است و قد کشیدن روح و چه خوشبخت است کسی که ثانیه ثانیه این ماه را با حضور پیوند بزند و یادش باشد که اگر حضور می خواهی نباید غفلت کند.

(حضوری گر همی خواهی از او غافل مشو حافظ)

نوشته شده در 89/05/24ساعت 7:52 توسط سامانتا| |

آمد ... و واژگان نور میان کلام جهانیان جان گرفت و آسمان عشق در میان دوستان ایمان، باران آمد ... و هرم حضور آفتابی‌اش سلام و صلوات را مهمان چشمان عاشقان کرد و حضور و رایحه سبز ایمان را تکرار.
 
 در آسمان مکه و در منزل نزول وحی، شوری برپا بود. فرشتگان و حوريان بهشتی هلهله کنان و تبريک گويان به زمين می‌آمدند و گرداگرد خديجه حلقه می‌زدند و آيه « فتبارک‌الله احسن‌الخالقين» را زمزمه می‌کردند. آن شب درهای عرش گشوده شده بود و ليله‌القدر خدا و تنزل‌الملائکه تفسير شده و از دامان پاک خديجه، ناز دانه نبوی و گل سپيد احمدی درخشيد.
او که آمد، متولد شد و دل‌های آسمانيان و زمينيان، سر سبزتر از هميشه گشت. دردانه بوستان عصمت و طهارت در بيست جمادی الثانی، زمين و آسمان مکه را نورافشانی کرد. شاه بيت غزل آفرينش، غايت خلقت و ميوه باغ رسالت خانه محمد (ص) را با قدوم خود مزين نمود. پدر بر دستان کوچکش بوسه زد؛ چرا که او بضعه النبی، همراه و هم راز پدر و ام ابيها بود.
سال روز ميلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل کسا، اقيانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره عصمت، عصاره بعثت، هم کفو ولايت، پيوند دهنده حلقه نبوت و ولايت، بارور کننده درخت امامت، کوثر الهی، قصيده پاکی‌ها، مثنوی عرفان، غزل خوبی‌ها، مدافع ولايت، ام ابيها، صديقه کبری، فاطمه زهرا (س) بر همه شيفتگان و ره پويان طريقش تبريک و تهنيت باد.

سلام بر تو ....
سلام بر تو ای دختر بهترين مخلوقات، سلام بر تو ای بانوی زنان جهانيان از اولين و آخرين، سلام بر تو ای همسر ولی خدا، سلام بر تو ای خشنود از خدا و پسنديده او، سلام بر تو ای حوريه از جنس آدمی، سلام بر تو ای فاضله پاکيزه، سلام بر تو ای پرهيزکار نيکو رفتار و سلام بر تو ای هم سخن فرشتگان و ای دانا.

 
نوشته شده در 89/03/11ساعت 10:31 توسط سامانتا| |



بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمة شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،
خوش به حال غنچه‌های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک ـ که می‌خندد به ناز ـ ،
خوش به حال جام لبریز از شراب،
خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ
جامة رنگین نمی‌پوشی به کام،
بادة رنگین نمی‌بینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت ـ از آن می که می‌باید ـ تهی است،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشة غم را به سنگ؛
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

 

 

نوشته شده در 88/12/25ساعت 5:33 توسط سامانتا| |